.
.
.
.
.
.
.
.
می نویسم
به دعوت هملت که خواسته بنویسم
از ترانه هایی که وجودم را می آراید
.
حس خوبی ندارم
به یکسان گوش دادن
اما
دورگویم چیز دیگری می گوید:
.
دوست می دارم
آنهایی که حس زیبایی دارند، می آفرینند و خاطرات را می سازند.
از هر کس ترانه ای دوست می دارم که گلچین می کنم برایت.
.
اگه سبزم، اگه جنگل، اگه ماهی، اگه دریا... (واسه تو قد ِ ی ِ برگم، پیش تو راضی به مرگم)
سفری بی آغاز، سفری بی پایان، سفری بی مقصد، سفری بی برگشت... (با حریق یادها هم سفرم، وقتی دورم به تو نزدیکترم)
لالا لالا دیگه بسه گل لاله، بهار سرخ امسال مثل هر ساله، هنوزم تیر و ترکش قلبُ می شناسه، هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله... (نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم، نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم!)
گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی، جان من، جوهر من، کاش اینجا بودی... (گمترین پیدایی)
روز پائیزی ِ میلاد تو در یادم هست، روز خاکستری ِ سرد ِ سحر یادت نیست... (خواب روزانه اگر درخور ِ تعبیر نبود، پس چرا گشت ِ شبانه، دربه در یادت نیست)
متن این آهنگ رو نمی دونم! و فقط می دونم که از سال 76 این آهنگ رو دارم و هروقت آهنگ رقص ندارم باهاش می رقصم! دقیقا همون ریتمی رو داره که من رو به رقص می آره!)
بد نیست اسم ببرم از کسانی که دیگه باب ِ دلم نیستند اما روزگارم رو بهاشون طی کردم:
حسین استیری، Nelly Ciobanu ، گروه ژوئن ، محسن نامجو و البته گوگوش.
می دونم به هم ربطی ندارند ولی خوب همینه که هست!
.
سوسن جعفری (مرا آفرید آنکه دوستم داشت)، مهدی (خانقاه) و هرمزد (هذیان های من) رُ به این بازی وبلاگی دعوت می کنم!
تقدیم به تو که در فراموشگاه ِ دلم جایی برایت ندارم
تقدیم به تو که یه دانه بودی و حالا هیچ نیستی
شاید هم یگانه
با آن شیرینی گفتار
با آن لبهای خندان
اگر که گویم هیچ نیستم بی نگاه، دروغگویی بیش نیستم
تقدیم به تو که همه چیز بودی،
حتی اگر خلافش اثباتش بود.
.
تقدیم به تو که دلوار های وجودت سنگ بود و من کولی زیاده خواهی بیش نبودم
یک روسپی بی وجود!
به اش می گم دخترم. اعتراض می کنه تا من در جواب بگم: خوب پسرم، چه فرقی داره. من روح ات رو می شناسم. که جنسیت نداره!
.
اعتراض می کنه که من کم حرف می زنم و برای اینکه نرنجه می گم: بیشتر من حرف زدم که. راستی هملت، تو برای اینکه بفهمی کسی به ات الاقه داره یا نه چه می کنی؟ ترفتندی داری؟ یا صبر می کنی که طرف ریسک کنه و به ات بگه؟
.
اون: خب بستگی داره کی باشه. اگه بخوام که احساسش رو بدونم، یعنی برام مهم باشه، بهش توجه میکنم و توجه ام رو بهش نشون میدم، ولی نه مستقیم! یعنی فرصت گفتن رو بهش میدم. اگه علاقه داشته باشه میگه!
.
من: و فکر می کنی طرف بین علاقه و میل جنسی تمیز می ده؟ یعنی دلت رُ آزاد بهش می دی یا با شک؟
.
اون: ببین خب گفتم که بستگی داره. مثلا کسی که تو معاشرت میشناسیش در بیشتر موارد با علاقه جلو میاد تا نظر جنسی ولی کسی که در یه جایی باهاش برخورد میکنی من بنظرم میاد که جنسی باشه. ولی در کل من به هیچکس بدون شک نگاه نمیکنم!
.
من: من دوست دارم کسی که می خواد باهام رابطه برقرار کنه جلو بیاد و نترسه و بتونه خودش رُ با دوستی و شناخت نزدیک کنه. این روزها نگاه هایی رُ می بینم که به نظرم از روی دید ِ خاصیه اما هیچ کدوم با اینکه منو هفته ای ده – دوازده ساعت می بینن سعی نمی کنن شمارم ُ داشته باشن.
.
اون: منم دوست دارم که بدون ترس جلو بیان. ولی خیلی پیش میاد که با نگاه چیزی میگن ولی کاری نمیکنن. نمیدونم مشکل از من ه یا ترس یا غرور اونها وصلا راهی بنظرم نمیاد برای این، اگه چیزی به ذهنت میرسه به منم بگو!
.
من: نمی دونم! البته تو تو محیط آزادتری هستی و من تو یه محیط بسته. سخت می تونم به کسی اعتماد کنم.
.
اون: خب آدما همونهان، با همون رفتار. میدونی که اینجا خود ایران ه. ولی راستش من رو آدمای مختلف امتحان میکنم... کلا ایرانی ها تو ارتباط گرفتن راحت نیستن. ولی دیگران راحتتر جواب میدن.
.
من: ایرونی ها می ترسن دل بدن و طرف خوردشون کنه.
.
اون: دقیقا و یه چیزه دیگه اینکه این برای یه پسر مشکلتره.
.
من: نظرت راجع به ترسوندن طرف چیه؟ یعنی یه جوری رفتار کنی که طرف حس کنه اگه جلو نیاد تو رُ از دست می ده. یه جور امتحانه!
.
اون: این از اون راه های مورد علاقه ام ه!!!!!!!ه و جالب جواب میده... مخصوصا که با کسی نزدیک به اون فرد باشه. تو امتحان کردی؟
.
من: نه، ولی روم امتحان شده.
.
اون: آخی، رو من اصلا جواب نمیده!
جوکر رنگی: جوکر سپید (یا به قولی جوکر ِ سیاه و سپید ِ وایتکس زده)؟
جوکر سپید: جونم؟
جوکر رنگی: يادته از چيزي گفتي که آرامش مي ده؟
جوکر سپید: آره.
جوکر رنگی: توضيح مي دي؟
جوکر سپید: در چه زمينه ايش رو؟
جوکر رنگی: هرچيزي شو که حس مي کني به درد من مي خوره.
جوکر سپید: ببين جوکر جون! گاهي توي زندگي ما آدم ها يه سري چيزها آرامش ميدن. مثلا صداي قلب مادر موقع تولد نوزاد، يا مثلا آغوش يه بزرگتر موقع ترسيدن بچگي ها. گاها با بزرگ شدنمون اينها هم متغيير ميشن. کم کم ميشه يه آغوش، شايد هم حس نياز به آغوش. من تصورم اينه که ممکنه هميشه اون آغوشه وجود نداشته باشه! اما اون چيزي که هميشه هست و داره به ما نگاه ميکنه خداست! اونه که ما رو از آغوش خودش فرستاده و منتظره تا بهش برگرديم! تصور من از داشتن يه عشق يه مرتبه متعاليه. خب گاهي پيش مياد من نوعي توي اين دنياي خاکي به اون چيزي که ميخوام نرسم. اين طبيعيه چون اين دنيا محل گذره،غير اين باشه بايد شک کرد. لحظاتي ميرسن که خودم رو تنها و بي کس حس ميکنم. اون لحظه درست وقتيه که بايد خودم رو آروم کنم. گاهي آروم کردن ميتونه با حس قدرت يه پدر باشه. بزرگتر که ميشي پدر کوچيکه. هي بزرگ و بزرگ تر ميشه. تا ميرسه به خدا! حتي گاهي هم ميتونه يه آرزو آروم کننده باشه. هر چند که آدم بدونه هيچ وقت بهش نميرسه ولي اون همون موقعيه که داشتن آرزوها هم قشنگ ميشه (لبخند).
جوکر ِ رنگی که صداقت ِ دوست ِ کهن ِش متاثرش کرده: ممنون!
پ.ن: از پا تو کفش ِ مهدی ِ کوتاه کردن لذت می برم. ادغام ِ افکار برام لذت بخشه. تقدیم به خودش که مشوق ِ اصلی ِ طرح ِ این گفتگوهاس.
یادم می آد که قرار بود فقط دونفری این دیالوگ ها رو ترتیب بدیم. اما فقط یک پست نوشتیم و وبلاگ رو رها کردیم. حالا هر روز یکی مهمون دیالوگ ها می شه.
پ.ن.2: من فقط حرف ها رو گوش کردم. شاید دقیقا منطبق با دنیای من نباشه. اما کلمات سپیدی هستند که برای حداقل، شنیدن کافی هستند.
پ.ن.3: ممنون بهبد
بانویی که برای اولین بار به کازینو اومده بدون ِ هیچ ظرافتی کتاب ِ تکخال رو به کناری پرت می کنه و می گه: آس ِ پیک کیه؟ سرباز ِ دل کیه؟
.
با لبخند ِ کوچکی جواب می دم: اگر بگم که لوس مي شه.
.
بانو بدون اینکه تحت تاثیر باشه خیلی سرد جواب می ده: اگه نگی هم من از فضولی می میرم!
.
به ِش می گم: حدس بزن!
.
لب هاش رو جوری نشون می ده که درونش نوعی بی تفاوتی موج می زنه، به هم فشارشون می ده و می گه: آس ِ پیک تویی.
.
من: نه.
.
لب های بانو به شکل غمگین ِ تئاتری در می آد و می گه: بی خیال اصلا!
.
برای از دست ندادن ِ بحث اطلاعاتی می دم: سرباز دل منم.
.
از توی کتاب، که دوباره به دست گرفته جمله ای سوا می کنه: اولين مشکل عشق ايراني اين هست، که عاشق مي شن و فکر مي کنند چون به طرف مقابل عشق مي دن، بايد سرويس خاصي رو دريافت کنن. شوخي ها، خستگي ها، باعث مي شه از معشوق برنجند. چون ياد نگرفتن بي توقع عشق بدن و دومين مشکل، وقت ِ انتخابه، اول زير کمربند کار مي کنه. بعد شکم. بعد قلب و بعد مغز.
.
می گم: درسته! این رو من گفتم!
.
بانو سری تکون می ده و برق ِ چشم هاش و نگاه ِ عمیقش، که نگاهم رو می شکافه این رو ثابت می کنه. سر تکون می ده و می گه: کاملا درسته. اما عشق ذاتا توقع میاره .مخصوصا اگه 4 بار بهت بگم دوستت دارم. برای اثبات این دوس داشتن هم باید کاری بکنم. نمیشه بگم دوست دارم و کاری کنم که دشمن هم باهات نکرده. نمیشه بگم عاشقتم وعشق تو عملم نباشه.
.
سکوتی می کنه و نگاهی گذرا به کتاب می ندازه و ادامه می ده: لابد میگی منظورم سکسه. نه باور کن!
.
لبخند ِ رضایت می زنم و انگار دلم راضی شده که اون من رو تایید می کنه: ديگه کدوم يکي از قسمت ها به نظرت درسته و به دلت مي شينه؟
.
ابروهاش رو تا نهایت ِ امکان بالا می ده و می گه: هنوز کامل نخوندم.
انگار جملهء دیگه ای از کتاب براش جالب بوده: قبول داري که گاها نگاه يه بچه، يه نسيم خنک، يا يک فيلم، سرشار از عشقه؟
.
من: خوب؟
.
بانو: خیلی ناز بود. عشقی که هر روز به وجود بیاد عشق نیست. خیلی وقتا به عشق های اساطیری بیشتر معتقدم تا عشقی که تو فرهنگ ما جریان داره!
.
من: فکر نمي کني اونها قصه اند؟
.
بانو: اون عشق ها کامل تره. بر خلاف بقیه کمال ها چون چیزی کم داره کامل تره و اونم وصاله.
.
اخم ِ دقت به ابرو می ندازم و می گم: دقيق بگو. يعني چي؟
.
با جدیت سرش رو تکون می ده و می گه: نه. قصه نیس! ببین، همیشه قصه ها از واقعیات الهام گرفتن. از زندگی ها،از عشق ها، از غم ها، از شکستن ها. خیلی از قصه ها اگه همه اش واقعیت نباشه بخش عظیمی از اون یا واقعیته یا ممکن
.
دستم رو زیر چونم می زنم و حس می کنم باید به ِش بفهمونم که بحث برام سرد شده. می گم: خانقاه ِ خودمون رو ببين. همه ش قصه س. بقيه هم به نظر من خيلي هاش داستانه! تخيل نويسنده س!
.
بانو کیف ِ خیلی خیلی کوچکش رو بغل می کنه و آماده بلند شدن از روی صندلی می شه: یه عشق اساطیری رو تو همین روزا شناختم و باور کن چقدر به دو طرف این عشق حسرت خوردم!
.
می پرسم: کيا؟
.
می گه: نمیتونم بگم و نخواه که بگم
.
شانه هام رو بالا می ندازم و می گم: باشه.
.
کتاب رو بالا می آره و می گه: کتاب ِ جالبی بود، کاش زودتر میخوندم.
.
به شتاب ِ رفتنش توجه نمی کنم و می پرسم: خودت عاشق شدي؟
.
کیفش رو رو شانه ش می ندازه و می گه: 1 بار.
.
کنجکاوی و لبخند رو هم تراز می کنم: فکر مي کني آس پيک درست مي گه؟ که عشق واقعي يک بار مي آد؟ بانو جواب می ده: من یه نظر تکمیلی میدم در تکمیل نظر آس پیک، ببین این همه انسان. وقتی قراره دو نفر عاشق هم باشن. این یه اتفاق نیس و اینطور نیس من فردا که از خواب پا شدم اولین نفری رو که ببینم دوسش داشته باشم. یه معجزه اس! خوش شانس باشی این معجزه برات رخ میده. حالا چه یک بار، یا به دفعات!
.
پ.ن: پس از پست ِ پوکر این اتفاق افتاد. من و دوست ِ گلم ساعت ها در موردش حرف زدیم و من قسمت هایی از بحث رو جدا کردم.
.
پ.ن.2: از دوست ِ خوبم عذرخواهی می کنم که برای رفع ِ کسالت از نوشته بانو رو جایگذینش کردم. البته جمله ها دقیق و بی کم و کاست آورده شده.
آ: من از وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي حوصله م سرمي ره، پست هايي هم که به روز مي کنم به دلم نمي شينه، فقط براي رفع حاجته.
.
ب: من مينويسم، پس هستم (چشمک). اگه گفتي چي جون ميده به جاي وبلاگ نوشتن؟
.
آ: هوم؟
.
ب: روي يه تپه با شيب ملايم ِ خارج از شهر دراز بکشي، همه جا آروم ِ آروم و يه باد خنک صورتت رو نوازش کنه.
.
آ: شايدم يه ماچ (خنده شیطنتی).
.
ب: اون که عاليه، اما من چيزي رو گفتم که امکانش رو داشته باشم و به قول معروف بضاعتم همينه.
.
آ: خوب من قول مي دم يه ماچ بکنمت.
.
ب: از اون بابت که خوبه، مرسي.
.
آ: من چيزي که خوب بلدم ماچه. ماچ برادرانه، همسرانه، شهوتي، پدرانه و...
.
ب: حالا براي من شامل کدومشونه (خنده شیطنتی)؟
.
آ: فکر کنم دوستانه، دوستانه 3 تاس، دو تا راست، يکي چپ.
.
ب: و فلسفه اين سه تا؟
.
آ: رو بوسي
.
پ.ن: فلسفهء ادبیات آزاد چیز ِ دیگری بود. توضیح دادم اما ظاهرا کسانی که کامنت های دیگران رُ بخونند کم َن.
.
به واقع پست ادبیات آزاد گفتگوی دو دوست هست که برای نشون دادن احساس و تفکرشون از واژگانی استفاده می کنند که دارای طعم و بو باشه!
.
شاید چهار سال پیش بود که در وبلاگ دزد دلهای تحت پرشین بلاگ نوشتم که توت فرنگی، طعم و بوی کششی داره. مثل یک جور شهوت ِ از نوع ِ پاک.
-: سلام بربري
-: هندونه
-: آبگوشت
-: پرتقال
--: سلام تخمه
-: (بزا ببينم ديگه چي دوست دارم)
-: چيپس
-: جام جم
-:سارا
-: سمبوسه تند
--: سالاد
-:خوبي؟
-: عاشق شدي؟
--: آره.
-: عشق دو طرفه؟
--: اینجور نشون می ده.
-: پس خيلي طناب رو نکش که از دست اون دربره.