جوکر رنگی: جوکر سپید (یا به قولی جوکر ِ سیاه و سپید ِ وایتکس زده)؟

جوکر سپید: جونم؟

جوکر رنگی: يادته از چيزي گفتي که آرامش مي ده؟

جوکر سپید: آره.

جوکر رنگی: توضيح مي دي؟

جوکر سپید: در چه زمينه ايش رو؟

جوکر رنگی: هرچيزي شو که حس مي کني به درد من مي خوره.

جوکر سپید: ببين جوکر جون! گاهي توي زندگي ما آدم ها يه سري چيزها آرامش ميدن. مثلا صداي قلب مادر موقع تولد نوزاد، يا مثلا آغوش يه بزرگتر موقع ترسيدن بچگي ها. گاها با بزرگ شدنمون اينها هم متغيير ميشن. کم کم ميشه يه آغوش، شايد هم حس نياز به آغوش. من تصورم اينه که ممکنه هميشه اون آغوشه وجود نداشته باشه! اما اون چيزي که هميشه هست و داره به ما نگاه ميکنه خداست! اونه که ما رو از آغوش خودش فرستاده و منتظره تا بهش برگرديم! تصور من از داشتن يه عشق يه مرتبه متعاليه. خب گاهي پيش مياد من نوعي توي اين دنياي خاکي به اون چيزي که ميخوام نرسم. اين طبيعيه چون اين دنيا محل گذره،غير اين باشه بايد شک کرد. لحظاتي ميرسن که خودم رو تنها و بي کس حس ميکنم. اون لحظه درست وقتيه که بايد خودم رو آروم کنم. گاهي آروم کردن ميتونه با حس قدرت يه پدر باشه. بزرگتر که ميشي پدر کوچيکه. هي بزرگ و بزرگ تر ميشه. تا ميرسه به خدا! حتي گاهي هم ميتونه يه آرزو آروم کننده باشه. هر چند که آدم بدونه هيچ وقت بهش نميرسه ولي اون همون موقعيه که داشتن آرزوها هم قشنگ ميشه (لبخند).

جوکر ِ رنگی که صداقت ِ دوست ِ کهن ِش متاثرش کرده: ممنون!

پ.ن: از پا تو کفش ِ مهدی ِ کوتاه کردن لذت می برم. ادغام ِ افکار برام لذت بخشه. تقدیم به خودش که مشوق ِ اصلی ِ طرح ِ این گفتگوهاس.

یادم می آد که قرار بود فقط دونفری این دیالوگ ها رو ترتیب بدیم. اما فقط یک پست نوشتیم و وبلاگ رو رها کردیم. حالا هر روز یکی مهمون دیالوگ ها می شه.

پ.ن.2: من فقط حرف ها رو گوش کردم. شاید دقیقا منطبق با دنیای من نباشه. اما کلمات سپیدی هستند که برای حداقل، شنیدن کافی هستند.

پ.ن.3: ممنون بهبد

بانویی که برای اولین بار به کازینو اومده بدون ِ هیچ ظرافتی کتاب ِ تکخال رو به کناری پرت می کنه و می گه: آس ِ پیک کیه؟ سرباز ِ دل کیه؟

.

با لبخند ِ کوچکی جواب می دم: اگر بگم که لوس مي شه.

.

بانو بدون اینکه تحت تاثیر باشه خیلی سرد جواب می ده: اگه نگی هم من از فضولی می میرم!

.

به ِش می گم: حدس بزن!

.

لب هاش رو جوری نشون می ده که درونش نوعی بی تفاوتی موج می زنه، به هم فشارشون می ده و می گه: آس ِ پیک تویی.

.

من: نه.

.

لب های بانو به شکل غمگین ِ تئاتری در می آد و می گه: بی خیال اصلا!

.

برای از دست ندادن ِ بحث اطلاعاتی می دم: سرباز دل منم.

.

از توی کتاب، که دوباره به دست گرفته جمله ای سوا می کنه: اولين مشکل عشق ايراني اين هست، که عاشق مي شن و فکر مي کنند چون به طرف مقابل عشق مي دن، بايد سرويس خاصي رو دريافت کنن. شوخي ها، خستگي ها، باعث مي شه از معشوق برنجند. چون ياد نگرفتن بي توقع عشق بدن و دومين مشکل، وقت ِ انتخابه، اول زير کمربند کار مي کنه. بعد شکم. بعد قلب و بعد مغز.

.

می گم: درسته! این رو من گفتم!

.

بانو سری تکون می ده و برق ِ چشم هاش و نگاه ِ عمیقش، که نگاهم رو می شکافه این رو ثابت می کنه. سر تکون می ده و می گه: کاملا درسته. اما عشق ذاتا توقع میاره .مخصوصا اگه 4 بار بهت بگم دوستت دارم. برای اثبات این دوس داشتن هم باید کاری بکنم. نمیشه بگم دوست دارم و کاری کنم که دشمن هم باهات نکرده. نمیشه بگم عاشقتم وعشق تو عملم نباشه.

.

سکوتی می کنه و نگاهی گذرا به کتاب می ندازه و ادامه می ده: لابد میگی منظورم سکسه. نه باور کن!

.

لبخند ِ رضایت می زنم و انگار دلم راضی شده که اون من رو تایید می کنه: ديگه کدوم يکي از قسمت ها به نظرت درسته و به دلت مي شينه؟

.

ابروهاش رو تا نهایت ِ امکان بالا می ده و می گه: هنوز کامل نخوندم.

انگار جملهء دیگه ای از کتاب براش جالب بوده: قبول داري که گاها نگاه يه بچه، يه نسيم خنک، يا يک فيلم، سرشار از عشقه؟

.

من: خوب؟

.

بانو: خیلی ناز بود. عشقی که هر روز به وجود بیاد عشق نیست. خیلی وقتا به عشق های اساطیری بیشتر معتقدم تا عشقی که تو فرهنگ ما جریان داره!

.

من: فکر نمي کني اونها قصه اند؟

.

بانو: اون عشق ها کامل تره. بر خلاف بقیه کمال ها چون چیزی کم داره کامل تره و اونم وصاله.

.

اخم ِ دقت به ابرو می ندازم و می گم: دقيق بگو. يعني چي؟

.

با جدیت سرش رو تکون می ده و می گه: نه. قصه نیس! ببین، همیشه قصه ها از واقعیات الهام گرفتن. از زندگی ها،از عشق ها، از غم ها، از شکستن ها. خیلی از قصه ها اگه همه اش واقعیت نباشه بخش عظیمی از اون یا واقعیته یا ممکن

.

دستم رو زیر چونم می زنم و حس می کنم باید به ِش بفهمونم که بحث برام سرد شده. می گم: خانقاه ِ خودمون رو ببين. همه ش قصه س. بقيه هم به نظر من خيلي هاش داستانه! تخيل نويسنده س!

.

بانو کیف ِ خیلی خیلی کوچکش رو بغل می کنه و آماده بلند شدن از روی صندلی می شه: یه عشق اساطیری رو تو همین روزا شناختم و باور کن چقدر به دو طرف این عشق حسرت خوردم!

.

می پرسم: کيا؟

.

می گه: نمیتونم بگم و نخواه که بگم

.

شانه هام رو بالا می ندازم و می گم: باشه.

.

کتاب رو بالا می آره و می گه: کتاب ِ جالبی بود، کاش زودتر میخوندم.

.

به شتاب ِ رفتنش توجه نمی کنم و می پرسم: خودت عاشق شدي؟

.

کیفش رو رو شانه ش می ندازه و می گه: 1 بار.

.

کنجکاوی و لبخند رو هم تراز می کنم: فکر مي کني آس پيک درست مي گه؟ که عشق واقعي يک بار مي آد؟ بانو جواب می ده: من یه نظر تکمیلی میدم در تکمیل نظر آس پیک، ببین این همه انسان. وقتی قراره دو نفر عاشق هم باشن. این یه اتفاق نیس و اینطور نیس من فردا که از خواب پا شدم اولین نفری رو که ببینم دوسش داشته باشم. یه معجزه اس! خوش شانس باشی این معجزه برات رخ میده. حالا چه یک بار، یا به دفعات!

.

پ.ن: پس از پست ِ پوکر این اتفاق افتاد. من و دوست ِ گلم ساعت ها در موردش حرف زدیم و من قسمت هایی از بحث رو جدا کردم.

.

پ.ن.2: از دوست ِ خوبم عذرخواهی می کنم که برای رفع ِ کسالت از نوشته بانو رو جایگذینش کردم. البته جمله ها دقیق و بی کم و کاست آورده شده.

آ: من از وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي حوصله م سرمي ره، پست هايي هم که به روز مي کنم به دلم نمي شينه، فقط براي رفع حاجته.

.

ب: من مينويسم، پس هستم (چشمک). اگه گفتي چي جون ميده به جاي وبلاگ نوشتن؟

.

آ: هوم؟

.

ب: روي يه تپه با شيب ملايم ِ خارج از شهر دراز بکشي، همه جا آروم ِ آروم و يه باد خنک صورتت رو نوازش کنه.

.

آ: شايدم يه ماچ (خنده شیطنتی).

.

ب: اون که عاليه، اما من چيزي رو گفتم که امکانش رو داشته باشم و به قول معروف بضاعتم همينه.

.

آ: خوب من قول مي دم يه ماچ بکنمت.

.

ب: از اون بابت که خوبه، مرسي.

.

آ: من چيزي که خوب بلدم ماچه. ماچ برادرانه، همسرانه، شهوتي، پدرانه و...

.

ب: حالا براي من شامل کدومشونه (خنده شیطنتی)؟

.

آ: فکر کنم دوستانه، دوستانه 3 تاس، دو تا راست، يکي چپ.

.

ب: و فلسفه اين سه تا؟

.

آ: رو بوسي

.

پ.ن: فلسفهء ادبیات آزاد چیز ِ دیگری بود. توضیح دادم اما ظاهرا کسانی که کامنت های دیگران رُ بخونند کم َن.

.

به واقع پست ادبیات آزاد گفتگوی دو دوست هست که برای نشون دادن احساس و تفکرشون از واژگانی استفاده می کنند که دارای طعم و بو باشه!

.

شاید چهار سال پیش بود که در وبلاگ دزد دلهای تحت پرشین بلاگ نوشتم که توت فرنگی، طعم و بوی کششی داره. مثل یک جور شهوت ِ از نوع ِ پاک.

-: سلام بربري

-: هندونه

-: آبگوشت

-: پرتقال

--: سلام تخمه

-: (بزا ببينم ديگه چي دوست دارم)

-: چيپس

-: جام جم

-:سارا

-: سمبوسه تند

--: سالاد

-:خوبي؟

-: عاشق شدي؟

--: آره.

-: عشق دو طرفه؟

--: اینجور نشون می ده.

-: پس خيلي طناب رو نکش که از دست اون دربره.

.

سرباز دل: چند بار عشق ِ دو طرفهء واقعي داشتي؟

.

آس پیک: صفر بار.

.

سرباز دل: و به نظرت براي هر کس بايد پيش بياد. اگر عمر متوسط 70 سال باشه؟

.

آس پیک: آره ولی فقط یه بار.معتقدم عشق فقط یکبار پیش میاد.

.

سرباز دل: به زندگي هاي پي در پي اعتقاد داري؟ به خدا چطور؟ به مذهب؟

.

آس پیک: تناسخ؟ نه به تناسخ روح اعتقاد ندارم. به خدا کاملا معتقدم. چطور؟

.

سرباز دل: خوب مي خواستم بدونم به اين اعتقاد داري که آدم عشق واقي ش رو از زندگي هاي قبلي مي شناسه يا نه. که معلومه. مي گي نه.

.

آس پیک: خب من اینطور فکر میکنم که چون عشق فقط یکبار ه. خب مسلما همون یکبار واقعی ه. بنابراین میشه عشق رو شناخت. مثل همون میشه که تو میگی. انگار که از زندگی قبلیت میشناسی.

.

سرباز دل: اما گاهي پيش مي آد. که فردي رو جنون آميز دوست داري، اما بعد 3-4 سال مي بيني که برات عاديه. مثل تمام ازدواج ها. پس عشق هم شرطيه.

.

آس پیک: تو فکر میکنی همه اونهایی که ازدواج میکنن با عشق واقعی بوده؟ اگه اینطور باشه که باید بیشتر آدمای دنیا خوشبخت باشن! ولی نیستن.

.

سرباز دل: خوب آره. به نظرم عشق بوده. اما عشق هم معني عوض مي کنه. مرد زمان رضا خان عاشق زن کدبانو مي شده. حتي چهره مهم نبوده و خيلي چيزها و زن زمان رضا خان عاشق مردي مي شده که شغل داشته باشه. شجاع باشه. درحالي که اين ها مال عهد عتيق هستند ولي واقعي اند.

.

آس پیک: ولی عشق تابع زمان نیست، بستگی به احساس داره.

.

سرباز دل: به نظر من به کمبودهاي خونوادگي و اجتماعي هم ربط داره.

.

آس پیک: من از اطرافیان خودم شاید یک یا دو زوج عاشق میشناسم. وقتی بهشون نگاه میکنی به رفتارشون. تفاوتشون رو با بقیه زوجها کاملا حس میشه. چیزی که به ذهن میاد فقط عشق ه و بس.

.

سرباز دل: من فکر مي کنم. آدم ها با تجربيات، کمبودها، تفکرات و آرزوهاشون عاشق مي شن. خيلي ها عاشق ِ عاشق بودن هستند.

.

آس پیک: خب این از نظر من شرط کردن ه. که معمولا آدما اینطوری وارد رابطه میشن. بسته به شرایط. شاید اشتباه هم نباشه. ولی وقتی شرایط و دلایل از بین رفت، عشق هم رنگ میبازه.

.

سرباز دل: اولين مشکل عشق ايراني اين هست: که عاشق مي شن. و فکر مي کنند چون به طرف مقابل عشق مي دن. بايد سرويس خاصي رو دريافت کنن. شوخي ها، خستگي ها. باعث مي شه از معشوق برنجند. چون ياد نگرفتن بي توقع عشق بدن. و دومين مشکل: وقت انتخاب، اول زير کمربند کار مي کنه. بعد شکم. بعد قلب و بعد مغز.

.

آس پیک: فکر کنم بیشتر اشتباه این که برای دوست داشتن طرف دنبال دلیل میگردن.

.

سرباز دل: و دنبال ساختن زندگي. ايروني ها همه دنبال ساختن خونه و تاهل هستند.

.

آس پیک: منظورت چیه. تعهد؟

.

سرباز دل: نه. حتي تعهد و عشق هم لازم نيست. همه پي ازدواجن. و براشون اينکه طرف زيبا باشه. خونواده دار و کمي هم پولدار. کافيه.

.

آس پیک: فکر کنم دفعه پیش ازت درمورد لیست پرسیدم. نه؟. اوهوم، بیشتر آدما یه ملاکهایی برای طرف مقابل دارن.که فکر میکنن اگه اون رو پیدا کنن خوشبخت میشن.چون تایپ خودشون ه. من منظورم همین بود که تو امروز میگی مگه ممکنه عشق رو سفارش داد؟

.

سرباز دل: قبول داري که گاها نگاه يه بچه، يه نسيم خنک، يا يک فيلم، سرشار از عشقه؟

.

آس پیک: آره کاملا. عشق واقعا کمیاب ه. پس تعاریفی که از عشق میدن نباید درست باشه. هرچند هر کس نظر متفاوتی داره.

.

سرباز دل: دنيا مثل مدرسه مي مونه. اوني که آمادگي مي ره. دنيا رو از پس نقاشي و گل بازي مي بينه. و معلمش زيباترين آدمه. و يک پسر تو سن بلوغ. دنيا رو يک سوراخ و مقدار زيادي اسپرم. شايد هم سن مطرح نباشه. اما من کلاس بندي خاصي براي آدم ها ميبينم.

.

آس پیک: بله بنا بر تکامل. بعضی ها همیشه کوچیک میمونن.

.

سرباز دل: پدر من هروقت من رو تو فکر مي بينه به ام پول مي ده. يا هروقت من رو ناراحت مي بينه مي گه مگه الان فلان چيز رو نخوردي؟ چون خودش طعم فقر رو چشيده و فکر مي کنه. خوشبختي يعني پول، يخچال پر!

.

آس پیک: خب حالا متوجه دقیق منظورت شدم. بله تجربه تو دید آدم تاثیر داره. تو همه چیز حتی عشق. برای همین همه درک درستی از عشق ندارن. وقتی جوونهای ایرانی با فشار و محدودیت و کنترل بزرگ میشن. توقع اینکه نگاه درستی به روابط دوستانه و عاشقانه داشته باشن. یکم زیاده. مثل پاریس هیلتون بعنوان یه پولدار عشق رو فقط تو خرج کردن غیرمتعارف میبینه. اینطور بزرگ شده.

.
مشکل اون نیست، تنها کفشی که به پاش می شینه کفش دوران کودکیش ه

.

مردها كلاً اهل كلام نيستند. پیرمردی که دهانش بودی ادرار می دهد و گهگاه باد روده در می دهد هم این را می داند.

خوردن ِ برچسب برایش فرقی نمی کند. خوب می داند زیادند، آنهایی که او را می پسندند.

لبخندهای زردی می زند که یادشان نرود، کمال آزادی یعنی چه!

* * *

انتهای کلام زنی به گوش می رسد: ... بدن مردها هم اگر مو نداشته باشد، بعضي وقتها بد نيست. و دندانهایش را خلال می کند و فریاد می زند: کسی گوشت تازه نمی خواهد؟

جامعه شناسی از پشت پنجره نگاه می کند و می اندیشد: تعويض نقش جنسي یعنی این! زنی که گوشت اش را حراج می کند.

.

پ.ن: هملت می گوید: خیلی عامیانه است. منظورم این که خیلی آشناست. آدمای دوربر اند انگار

.

پ.ن.2: امین می گوید: یه چی بگم، بد برداشت نکن! یه حسن ه به نظر من که دوست هم دارم. این آسمون رو به ریسمون بافتن قشنگه. هر چیزی رو به هم ربط دادن رو دوست دارم.

.

اول شهریور هشتاد و هشت

.

دستانش به دیرک ِ چوبی بسته شده بود و خوب درک کرده بود که راهی برای تلاش و خلاصی نیست.

به دیرک ِ خالی ِ کناری نگاه کرد. شاید اگر کسی به آن دیرک بسته شده بود، برای خلاصی اش تلاش می کرد.

از میان درزه چادر سرما پشت َش را بلعید. جمع و جور شد. تلنگری به درون ِ خسته اش شد! هنوز برای بدنش، روان َش، و هر آنچه که او را ساخته ارزش قائل بود. نه از سر وظیفه! چاره ای نیست.

.

صدای مبهم رد پاها خوابش را ربود. نگاهی انداخت به اطراف و کسی آنجا نبود. و این بار صدای حق حق...

سرش را به چپ گرداند. دیرک کناری بود که درختری گریان را همراه داشت و خستگی، بیش از کنجکاوی ِ شناس دختر بود. پس پادشاه به خواب رفت.

.

صدای گنجشک َ کان و نور سپید ِ صبحگاه دلیل خوبی برای باز نگهداشتن چشم نبود. هنوز ملول و کرخت بود.

صدای نه خراشیده ای خواب َش را از بیخ و بن کند!

مردی کثیف و پاتیل داخل چادر شد. برای آنکه دستور فرمانده را در مستی ِ مغز گم نکند، تکرار می کرد: زن برای فرماندار... هیک (صدای سکسکه، از ته مخچه!)... مرد برای اعدام... هیک... سر ِش برای پادشاه... هیک...!

تلو تلو خوران دست انداخت به خرقه ی مرد آبی و خرتتتتتتتت ت... کند!

خرقه را مرکز چادر پهن کرد و جلو آمد. گویا در این چند لحظه ای که دستور را تکرار نکرده بود فراموش کرده بود.

با بلاهت ِ تمام به دو دیرک نگاه کرد که چه کند. دختر دیگر گریه نمی کرد و پادشاه سرش را به دیرک تکیه داد و چشم ها را بست.

.

* * * * *

.

راه های پر پیچ و خم، میان جنگل های کوهستانی که هوایش هر جنبنده ای را به سر حد مرگ می رساند پادشاه را همراهی می کرد. فقط روبرو را نگاه می کرد. می دانست که یک اشتباه می تواند تاریخ را تکان دهد. ارسال او برای فرماندار و سر ِ دختر برای پادشاه در هر شرایط دیگر می توانست خنده ی ممتد او را بسازد. اما او در سکوت، راهی که بی سرانجام می نمود را درمی نوردید!

.

* * * * *

.

مستی ِ چشمان و گونه هایی که از خشم سرخ شده بودند و فریاد ِ فرماندار. چهار دست و پا روی زمین افتاده و عوووووق می زد. گه گاه شراب کف کرده ای از حلق َش بیرون می ریخت و با اشک هایش در هم می آمیخت: تمام ِ اعتبارم رُ گذاشتم وسط که ملودی رُ بدست بیارم احمق ها. حالا با این مرد چه کنم؟

آب از بینی و دهان َش سرازیر بود و روی ریش های چند ماه نتراشیده اش به خشکی می رسید.

بانیان ِ اتفاق و چند نفر ناظر کشته شدند و شراب برای جشن های پس از پیروزی ممنوع شد و معدود افرادی که حال ِ خوشی داشتند فراموش کردند که دستور دوم چه بوده.

.

* * * * *

.

آن توده برگ و شاخه سمت راست را نگاه کن! شبیه یک قلب نیست؟

نگاه افسون گر ِ زن با صدایش تناسبی نداشت. پادشاه به تماشای دریا برگشت. زن حق داشت! توده برگ و شاخه شبیه قلب بود. زن چیزی در ردای پادشاه انداخت و دور شد. یک سیب سرخ! پس از هفته ها سفر روی آب سیب سرخ تازه بود! دوباره به سطح آب نگاه کرد... نشانه‌های روی آب پنهان شده بودند.

.

سه شنبه، بیست مرداد ماه ِ هشتاد و هشت